Porsche
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟕
توی تراس اتاقشون…یا همون پنت هوس.
جنا و جونگکوک لباس خواب هاشون رو پوشیده بودن و توی بغل هم روی کاناپه تراس هات چاکلت میخوردن.
جونگکوک،یک دستش رو دور شونه های دخترکش انداخته بود و موهاش رو نوازش میکرد و بوسه میزد…و با یک دست دیگش لیوان هات چاکلت رو نگه داشته بود.
جنا چشماش رو بسته بود و سرش رو به سینه پهن جونگکوک تکیه داده بود و فقط اون بوی همیشگی که جونگکوک میداد رو وارد ریه هاش میکرد…از نظرش این بهترین و آرامشبخش ترین کار جهان بود.
لحظه ای نگاه جونگکوک سمت جنا رفت.
+پرنسسم…خوابت میاد؟
_اومممم…یکم
لیوان هات چاکلتش رو،روی میز گذاشته با احتیاط سر جنا رو از روی سینه اش برداشت و براید بغلش کرد و به سمت تخت برد..با اینکه جنا بیدار بود ولی دوست داشت اونو اینطوری بیاره رو تخت.
جنا با چشمان نیمه باز بهش نگاه میکرد و پوزخندی از آرامش،روی لباش بود.
جونگکوک به سمت در رفت و قفلش کرد و برگشت سمت تخت…از پریز بالای سرش؛چراغ رو خاموش کرد و فقط چراغ خواب رو روشن گذاشت.
کمی لحاف رو تنظیم کرد و جسم کوچیک دخترکش رو توی بغل گرفت و آروم شقیقه اش رو بوسید.
+نفسم…من بدون تو میمیرم*زمزمه*
بعد از این جمله…کم کم چشماش گرم شد و به خواب رفت.
توی تراس اتاقشون…یا همون پنت هوس.
جنا و جونگکوک لباس خواب هاشون رو پوشیده بودن و توی بغل هم روی کاناپه تراس هات چاکلت میخوردن.
جونگکوک،یک دستش رو دور شونه های دخترکش انداخته بود و موهاش رو نوازش میکرد و بوسه میزد…و با یک دست دیگش لیوان هات چاکلت رو نگه داشته بود.
جنا چشماش رو بسته بود و سرش رو به سینه پهن جونگکوک تکیه داده بود و فقط اون بوی همیشگی که جونگکوک میداد رو وارد ریه هاش میکرد…از نظرش این بهترین و آرامشبخش ترین کار جهان بود.
لحظه ای نگاه جونگکوک سمت جنا رفت.
+پرنسسم…خوابت میاد؟
_اومممم…یکم
لیوان هات چاکلتش رو،روی میز گذاشته با احتیاط سر جنا رو از روی سینه اش برداشت و براید بغلش کرد و به سمت تخت برد..با اینکه جنا بیدار بود ولی دوست داشت اونو اینطوری بیاره رو تخت.
جنا با چشمان نیمه باز بهش نگاه میکرد و پوزخندی از آرامش،روی لباش بود.
جونگکوک به سمت در رفت و قفلش کرد و برگشت سمت تخت…از پریز بالای سرش؛چراغ رو خاموش کرد و فقط چراغ خواب رو روشن گذاشت.
کمی لحاف رو تنظیم کرد و جسم کوچیک دخترکش رو توی بغل گرفت و آروم شقیقه اش رو بوسید.
+نفسم…من بدون تو میمیرم*زمزمه*
بعد از این جمله…کم کم چشماش گرم شد و به خواب رفت.
- ۱.۹k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط